لینو
موضوع:(خانواده ا.ت یه مافیان و زمانی که ا.ت کوچیکتر بوده برای اینکه بعد از مرگ خانوادش صدمه جدی
نبینه دوست پدرش حافظه ا.ت رو پاک میکنه و اونو از کره میبره به یه کشور دیگه..)
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
P:1
زمان حال
لینو: ا.تتت
-کجایی؟؟؟!
ا.ت: الان میامم
لینو: زود باشش
ا.ت از اتاقش رفت بیرون پیش لینو
ا.ت: چیشده چرا انقد داد میزنی؟
لینو: هیچی میخاستم بگم که قراره برا یه مدت از اینجا برم
ا.ت: چی نهع کجا میخای برییی؟!
لینو: برای یه معامله باید برم کره!
ا.ت: کره!؟
-پدر..!
لینو: نه
ا.ت: اخه من که هنوز چیزی نگفتممم
لینو: میدونم چی میخای بگی پس نه
ا.ت: چراااا؟؟!؟ لطفاااااا من خیلی دلم میخاد دوباره کره رو ببینممم
لینو: نه ا.ت، نه(جدی)
ا.ت: خیلی بدی(بغض)
لینو: عایشش لعنتی
-ا.ت ببین
-من میدونم تو چقد دلت میخاد بری کره اما باور کن نمیتونم
-حداقل الان نمیتونم
-قراره برای یع معامله برم نمیتونم تورو با خودم ببرم
-اگه تو همراهم بیای تمام فکرم میخاد پیش تو بمونه اون وقت نمیتونم درست معامله کنم
-تازه ممکنه جونت هم اونجا تو خطر بیفته
ا.ت: چرا همچی رو انقد بزرگ میکنی بابا!
-من میدونم تو نگران منی اما باور کم من بزرگ شدم میتونم از پس خودم بربیام!
لینو: تو هرچقد هم که بزرگ بشی بازم دختر کوچولوی من میمونی
ا.ت: بابا من 21 سالمه!
لینو: خب منم 35 سالمه
ا.ت: من کوچولو نیستم!
لینو: چرا هستی تو دختر کوچولی منی
لینو ا.ت رو در اغوش میگیره و موهاشو نوازش میکنه..
لینو: قول میدم بعدا تو یه شرایط بهتر ببرمت کره
ا.ت: قول دادی هاا
-دیگه نمیتونی بزنی زیرش
لینو: اره قول دادم و دیگه هم نمیزنم زیرش
ا.ت: خیلی خب
-پس هرموقع که رفتی مراقب خودت باش
-تازه بهم هم زنگ بزن اونجوری کمتر دلم برات تنگ میشه
لینو: باشع(لبخند)
-هر روز بهت زنگ میزنم تا کمتر دلت برام تنگ بشه
ا.ت: دوست دارم بابا
لینو: منم دوست دارم دخترم
اون روز لینو ساعت 10 شب ایتالیا رو به مقصد کره ترک کرد و دخترش رو برای یه مدت نسبتا کوتاهی تنها گذاشت..
بهش گفت که قراره برای یه معامله به کره بره اما...خب میتونیم بگیم که واقعا به قصد معامله به کره نرفته بود..!
لینو برای به موضوع و دلیل دیگهای حاضر شد تا دخترش رو برای مدتی تنها بزاره..
البته که این موضوع به دخترش مربوط میشد پس مجبور بود تا انجامش بده..!
ژانویه سال 2011 ساعت
تو اتاقش مشغول بازی با اسباب بازی هاش بود که صدای پدرش رو از تو پذیرایی شنید..
یعنی پدرش با این صدای بلند با کی داشت حرف میزد؟
از صداش معلوم بود که خیلی عصبیه..
شاید داشت با مامانش دعوا میکرد!
اما پدرش که حتی یبار هم با مادرش بد رفتاری نداشته!
هیچ وقت از گل کمتر به مامانش نگفته بود پس حالا چه اتفاقی افتاده بود؟
اروم در اتاقش رو باز کرد و از لای در به بیرون نگاه کرد..
دوست پدرش اومده بود؟
اما چرا انقد بی سروصدا؟
اون مرد جوان هر موقع که به خونه اونها میومد با دختر شیش ساله اون خونه بازی میکرد و میبردش بیرون همیشه تا دیر وقت باهم وقت میگذروندن و دقیقا زمانی که موقع خواب میرسید اون مرد براش داستان مورد علاقش رو میخوند تا خوابش ببره..
اما حالا چیشده بود که حتی اون دختر کوچولو رو صدا نکرده بود تا بره پایین و اونو ببینه؟
حتما اتفاق مهمی افتاده بود!
اما خب مگه یه دختر بچه شیش ساله از این چیزا سردرمیاره؟
معلومه که نه!
با دیدن اون مرد تو خونشون در اتاقش رو کامل باز کرد و از اتاق بیرون رفت..
بدو بدو از پله ها پایین رفت..
زمانی که به پایین پله ها رسید رفت سمت عموی محبوبش و اونو محکم بغل کرد..
قدش نسبت به اون مرد خیلی کوتاه بود برای همین زمانی که خواست بغلش کنه فقط به پاش رسید و دستش رو دور پای مرد حلقه کرد تا اون شخص رو متوجه حضورش بکنه..
مرد بزرگتر با حس پیچیده شدن چیزی دور پاش سرش رو پایین اورد و با دختر کوچولوی ناز و محبوبش مواجه شد..
بقدری عصبی و کلافه بود که به کلی اون دختر رو از یاد برده بود!
اما خب نمیتونست که عصبانیتش رو سر اون دختر معصوم خالی کنه..
درسته مافیا بود و همه اونو به سرد و جدی و بودنش میشناختن اما خب اونا که از همه چی باخبر نبودن!
اونا که شخصیت اصلی و درونی اون مرد رو نمیشناختن!
اونا فقط از رو ظاهر قضاوتش میکردن!
ولی نمیدونستن که اون مرد سرد و جدی یه قلب مهربون داره که وقتی کسی خیلی براش مهم باشه و از ته قلبش اون شخص رو دوست داشته باشه چه کارا که براش نمیکنه!
دقیقا مثل همین الان..عصبی بود درسته..اما حاضر نبود اون دختر رو ناراحت کنه!
قلب اون دختر مثل سن و اندامش کوچیک بود..
قطعا خود لینو هم دلش نمیومد اون دختر رو ناراحت کنه و با پس زدنش قلبش رو بشکنه..
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
P:1
زمان حال
لینو: ا.تتت
-کجایی؟؟؟!
ا.ت: الان میامم
لینو: زود باشش
ا.ت از اتاقش رفت بیرون پیش لینو
ا.ت: چیشده چرا انقد داد میزنی؟
لینو: هیچی میخاستم بگم که قراره برا یه مدت از اینجا برم
ا.ت: چی نهع کجا میخای برییی؟!
لینو: برای یه معامله باید برم کره!
ا.ت: کره!؟
-پدر..!
لینو: نه
ا.ت: اخه من که هنوز چیزی نگفتممم
لینو: میدونم چی میخای بگی پس نه
ا.ت: چراااا؟؟!؟ لطفاااااا من خیلی دلم میخاد دوباره کره رو ببینممم
لینو: نه ا.ت، نه(جدی)
ا.ت: خیلی بدی(بغض)
لینو: عایشش لعنتی
-ا.ت ببین
-من میدونم تو چقد دلت میخاد بری کره اما باور کن نمیتونم
-حداقل الان نمیتونم
-قراره برای یع معامله برم نمیتونم تورو با خودم ببرم
-اگه تو همراهم بیای تمام فکرم میخاد پیش تو بمونه اون وقت نمیتونم درست معامله کنم
-تازه ممکنه جونت هم اونجا تو خطر بیفته
ا.ت: چرا همچی رو انقد بزرگ میکنی بابا!
-من میدونم تو نگران منی اما باور کم من بزرگ شدم میتونم از پس خودم بربیام!
لینو: تو هرچقد هم که بزرگ بشی بازم دختر کوچولوی من میمونی
ا.ت: بابا من 21 سالمه!
لینو: خب منم 35 سالمه
ا.ت: من کوچولو نیستم!
لینو: چرا هستی تو دختر کوچولی منی
لینو ا.ت رو در اغوش میگیره و موهاشو نوازش میکنه..
لینو: قول میدم بعدا تو یه شرایط بهتر ببرمت کره
ا.ت: قول دادی هاا
-دیگه نمیتونی بزنی زیرش
لینو: اره قول دادم و دیگه هم نمیزنم زیرش
ا.ت: خیلی خب
-پس هرموقع که رفتی مراقب خودت باش
-تازه بهم هم زنگ بزن اونجوری کمتر دلم برات تنگ میشه
لینو: باشع(لبخند)
-هر روز بهت زنگ میزنم تا کمتر دلت برام تنگ بشه
ا.ت: دوست دارم بابا
لینو: منم دوست دارم دخترم
اون روز لینو ساعت 10 شب ایتالیا رو به مقصد کره ترک کرد و دخترش رو برای یه مدت نسبتا کوتاهی تنها گذاشت..
بهش گفت که قراره برای یه معامله به کره بره اما...خب میتونیم بگیم که واقعا به قصد معامله به کره نرفته بود..!
لینو برای به موضوع و دلیل دیگهای حاضر شد تا دخترش رو برای مدتی تنها بزاره..
البته که این موضوع به دخترش مربوط میشد پس مجبور بود تا انجامش بده..!
ژانویه سال 2011 ساعت
تو اتاقش مشغول بازی با اسباب بازی هاش بود که صدای پدرش رو از تو پذیرایی شنید..
یعنی پدرش با این صدای بلند با کی داشت حرف میزد؟
از صداش معلوم بود که خیلی عصبیه..
شاید داشت با مامانش دعوا میکرد!
اما پدرش که حتی یبار هم با مادرش بد رفتاری نداشته!
هیچ وقت از گل کمتر به مامانش نگفته بود پس حالا چه اتفاقی افتاده بود؟
اروم در اتاقش رو باز کرد و از لای در به بیرون نگاه کرد..
دوست پدرش اومده بود؟
اما چرا انقد بی سروصدا؟
اون مرد جوان هر موقع که به خونه اونها میومد با دختر شیش ساله اون خونه بازی میکرد و میبردش بیرون همیشه تا دیر وقت باهم وقت میگذروندن و دقیقا زمانی که موقع خواب میرسید اون مرد براش داستان مورد علاقش رو میخوند تا خوابش ببره..
اما حالا چیشده بود که حتی اون دختر کوچولو رو صدا نکرده بود تا بره پایین و اونو ببینه؟
حتما اتفاق مهمی افتاده بود!
اما خب مگه یه دختر بچه شیش ساله از این چیزا سردرمیاره؟
معلومه که نه!
با دیدن اون مرد تو خونشون در اتاقش رو کامل باز کرد و از اتاق بیرون رفت..
بدو بدو از پله ها پایین رفت..
زمانی که به پایین پله ها رسید رفت سمت عموی محبوبش و اونو محکم بغل کرد..
قدش نسبت به اون مرد خیلی کوتاه بود برای همین زمانی که خواست بغلش کنه فقط به پاش رسید و دستش رو دور پای مرد حلقه کرد تا اون شخص رو متوجه حضورش بکنه..
مرد بزرگتر با حس پیچیده شدن چیزی دور پاش سرش رو پایین اورد و با دختر کوچولوی ناز و محبوبش مواجه شد..
بقدری عصبی و کلافه بود که به کلی اون دختر رو از یاد برده بود!
اما خب نمیتونست که عصبانیتش رو سر اون دختر معصوم خالی کنه..
درسته مافیا بود و همه اونو به سرد و جدی و بودنش میشناختن اما خب اونا که از همه چی باخبر نبودن!
اونا که شخصیت اصلی و درونی اون مرد رو نمیشناختن!
اونا فقط از رو ظاهر قضاوتش میکردن!
ولی نمیدونستن که اون مرد سرد و جدی یه قلب مهربون داره که وقتی کسی خیلی براش مهم باشه و از ته قلبش اون شخص رو دوست داشته باشه چه کارا که براش نمیکنه!
دقیقا مثل همین الان..عصبی بود درسته..اما حاضر نبود اون دختر رو ناراحت کنه!
قلب اون دختر مثل سن و اندامش کوچیک بود..
قطعا خود لینو هم دلش نمیومد اون دختر رو ناراحت کنه و با پس زدنش قلبش رو بشکنه..
- ۲.۴k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط